۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

نیستی

... من همان آئینه ام که تکه تکه شده بی آنکه فرو ریزد، و تو همان نگاه پرسشگرانه ای که من تاب ات نیاوردم. اینک خود را بنگر که تکثیر شده ای در هزاران تکه ی برجا ایستاده ی من. یادت نبود چون مینگریستی خود را بجویی و نه مرا ، که اینبار فرو ریختم. و اما باکم از فرو ریختن نیست که شکستن و فرو ریختن در ذات[؟] منست. باکم از آنست که تو نیز نیستی، چون من فروریزم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر