شهر از ساکنانش تخلیه شده،
آنها به جزیره ی کوچکی در همان حوالی که شهر از آنجا پیداست، منتقل شده اند،
کوچک و بزرگ در ساحل جزیره صف کشیده اند و به آنسوی ساحل مینگرند، به سکوت شهر،
چشمها چه نگران و منتظرند.
یکی میگوید: آرام!صدایی می آید.نفس ها حبس و گوشها تیز میشوند.
صدای هلهله، آمیخته با ضرباهنگ دهل،است.
سکوت شهر میشکند با ورود سپاه بزرگ دشمن،
پس از جولان سواران نوبت غارت پیاده گان است، هر کس بقدر توبره و توانش.
"اندکی بیشتر از ظهر نگذشته، مشعل برای چه روشن میکنند؟" اینرا یکی از اهالی شهر میپرسد.
شب فرا میرسد، اما بدون تاریکی. شهر امشب، تا صبح فردا روشن است. میسوزد خانه و کاشانه ی مردمانش، که در میان اشک و حیرت از دور شهر شعله ور را مینگرند.
در اردوی دشمن اما هلهله و شادمانی برپاست. فرمانده ی سپاه دشمن فریاد بر می آورد:
"بنگرید! تصویر آتش افتاده بر آب دریا در سیاهی شب چه زیباست."
"این دشمن کیست؟" اینرا کودکی از مادرش بر روی قایقی که به شهر برمیگردد میپرسد، و مادر میگوید: " اینها قوم پارس هستند. آنها میپندارند که همیشه بین روشنایی و نور با سیاهی و تاریکی جنگ است، جنگی ابدی، و خود را سپاهیان روشنایی میدانند."
قایق ها به ساحل آتن نزدیک میشوند. آتش فرونشسته.
سپاهیان نور به سرزمینشان بازگشته اند.آنچه بر جای مانده سیاهی و ویرانی است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر